دنیایی از جنس فلز ؟؟!

بخونین .....

تفاوت واقعی بهشت و جهنم

 

فردی از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد

 

خداوند پذیرفت . او را وارد اتاقی نمود که جمعی از مردم در اطراف یک

 

دیگ بزرگ غذا نشسته بودند . همه گرسنه،نا امید و در عذاب بودند.

 

هرکدام قاشقی داشت که به دیگ میرسید ولی دسته قاشقها بلند تر از

 

بازوی آنها بود،بطوریکه نمیتوانستند قاشق را به دهانشان برسانند!

 

عذاب انها وحشتناک بود. آنگاه خداوند گفت : اکنون بهشت را به تو

 

نشان میدهم. او به اتاق دیگری که درست مانند اولی بود وارد شد. دیگ

 

غذا ، جمعی از مردم ، همان قاشقهای دسته بلند . ولی در آنجا همه شاد و

 

سیر بودند. آن مرد گفت : نمی فهمم ؟ چرا مردم در اینجا شادند در حالی

 

که در اتاق دیگر بدبخت هستند ، با آنکه همه چیزشان یکسان است ؟


خداوند تبسمی کرد و گفت: خیلی ساده است ، در اینجا آنها یاد گرفته اند

 

که یکدیگر را تغذیه کنند . هر کسی با قاشقش غذا در دهان دیگری

 

میگذارد، چون ایمان دارد کسی هست در دهانش غذایی بگذارد

 

 

ترانه های دیروز و امروز

 

دیروز باز باران با ترانه با گوهرهای فراوان می خورد بر بام خانه ............. .

 

و اما امروز باز باران بی ترانه باز باران ,با تمام بی کسی های شبانه می

 

خورد بر مرد تنها ,می چکد بر فرش خانه باز می اید صدای چک چک غم...باز

 

ماتم من به پشت شیشه ی تنهایی افتاده نمی دانم...نمی فهمم کجای

 

قطره های بی کسی زیباست؟؟؟؟ نمی فهمم, چرا مردم نمی فهمند که ان

 

کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد کجای ذلتش زیباست؟؟

 

 


یاد گرفته بودم دیگران را دوست داشته باشم .


بر من یاد داده بودند بر دیگران عشق بورزم و در کارها یاریشان دهم

.....


آموخته بودم امید داشته باشم،امید بر زندگی ،امید بر آینده .....


بزرگ شدم ،کم کم شاهد حقایقی بودم که نیاموخته بودم  


دیگران را دوست داشتم در همه موقع


اما دوستم داشتند فقط در مواقع احتیاج


در کارها یاریشان دادم


اما در مواقع احتیاج دست رد به سینه ام زدند


صداقت و یکرنگی را در یک دست بر آنها هدیه کردم


اما با دست دیگر دروغ و دو رنگی را تحویل گرفتم

 

 

 

میدونی خدا چی گفت؟؟

 

میدونی  وقتی خدا داشت بَدرَقَت میکرد چی گفت ؟

 

گفت : جایی که میخوای بِری مَردمی داره که میشکننت!

 

نکنه غصه بخوری! من همه جا باهاتم و تو تنها نیستی.

 

تویِ کوله بارِت عشق میزارم که بِگذری،قلب میزارم که عاشق بشی،

 

اشک میزارم که موقعِ شکستنِ قلبت همراهیت کنه  و مرگ میدم که

 

 بدونی بَر میگردی پیشَم

 

 

 

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٧/٢٥ساعت۱:٥۸ ‎ب.ظبه قلم زهرا | حرفاي مشتي ()