شغل پسر کشیش...
یک روز که پسر به مدرسه
رفته بود ، پدرش تصمیم گرفت آزمایشى براى او ترتیب دهد . به اتاق پسرش رفت و سه چیز را روى میز او قرار داد : یک کتاب مقدس
، یک سکه طل
ا و یک بطرى مشروب .
کشیش پیش خود گفت : « من پشت در پنهان میشوم
تا پسرم از مدرسه برگردد و به اتاقش بیاید . آنگاه خواهم دید کدامیک از این سه چیز را از روى میز بر میدارد
. اگر کتاب مقدس را بردارد معنیش این است که مثل خودم کشیش خواهد شد که این خیلى عالیست . اگر سکه را بردارد یعنى دنبال کسب و کار خواهد رفت که آنهم بد نیست . امّا اگر بطرى مشروب را بردارد یعنى آدم دائمالخمر و به درد نخوری خواهد شد که جاى شرمسارى دارد
.»
مدتى نگذشت که پسر از مدرسه بازگشت
. در خانه را باز کرد و در حالى که سوت
میزد کاپشن و کفشش را به گوشهاى پرت کرد و یک راست راهى اتاقش شد . کیفش را روى تخت انداخت و در حالى که میخواست از اتاق خارج شود چشمش به اشیاء روى میز افتاد . با کنجکاوى به میز نزدیک شد و آنها را از نظر گذراند .
کارى که نهایتاً کرد این بود که کتاب مقدس
را برداشت و آن را زیر بغل زد . سکه طلا را توى جیبش انداخت
و در بطرى مشروب را باز کرد و یک جرعه بزرگ از آن خورد
. . .
کشیش که از پشت در ناظر این ماجرا بود زیر لب گفت : « خداى من! چه فاجعه بزرگی
! پسرم سیاستمدار خواهد شد !
»

