دنیایی از جنس فلز ؟؟!

خدا هست...!!؟

 

 

شوالیه ای به دوستش گفت : بیا به کوهستانی برویم که خداوند در آنجا سکنی دارد . می

خواهم ثابت کنم که خدا فقط می خواھد از من چیزی بخواھد ، در حالی که خودش برای

سبک کردن بار ما کاری نمی کند . دیگری گفت : خوب من هم می آیم تا ایمانم را نشان

بدهم ...

همان شب به قله ی کوه رسیدند و از درون تاریکی آوایی را شۣنیدند : سنگ های روی

زمین را بر پشت اسبتان بگذارید .


شوالیه ی اول گفت دیدی ؟!! بعد از این کوهنوردی ، خداوند می خواھد بار سنگین تری را

هم با خود ببریم . من که اطاعت نمی کنم !


شوالیه ی دوم به دستور آوا عمل کرد . وقتی پای کوه رسید ، سپیده دم بود و نخستین پرتو

های آفتاب بر سنگ های شوالیه ی پارسا تابید : الماس ناب بودند !!!

 

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٧/۱۸ساعت٢:٥٥ ‎ق.ظبه قلم زهرا | حرفاي مشتي ()