دنیایی از جنس فلز ؟؟!

بابا بزرگ گلم خداحافظ

هو الباقی

 

بازگشت همه به سوی اوست

 

خدا خواست که پیش ما نباشه

ولی نمی دونم چرا دلم خیلی زود براش تنگ شده

می خوام فقط یه بار دیگه ببینمش آخه .....

بابا بزرگی که وقتی میشستی کنارش برات یکی از اون شکلاتاش و میداد

بعد یه حکایت از گلستان برات می گفت

کلی باهات خوش و بش میکرد

باغچه ی حیاط .........انگورای قرمز و سفید......هلوها........زرد آلوها ......

گلای خوشگلی که هر وخ میرفتم بوش از دم در حیاط تا ته باغ خوش آمد گویی بابا جونم و

صد چندان می کرد

دیگه نه اون باغ ، باغ قبلی بود نه حیاط صفای قبلش و داشت

کلی مهمون داشت این بابا بزرگ ما

ولی همه تو این مهمونی داشتن گریه می کردن که چراش و من هنوز نفهمیدم...........گل

خونمون از پیشمون رف مارم تنها گذاشت

همه می دونیم اگه گلی از شاخه چیده بشه دیگه اون برگا به دردی نمی خورن چون قشنگیش به

همون گل بود نه به شاخ و برگش

 

اگه خواستین واسه شادی روح بابا جونم یه فاتحه بخونین

 

بابا بزرگ گلم خداحافظ

zlv2oqy4kqhpzhxs779.jpg

 

الهم صلی علی محمد و آل محمد


+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/۱٢ساعت۱٠:٤۸ ‎ب.ظبه قلم زهرا | حرفاي مشتي ()